شب به خیر سهیل و سارا
فواد خاک نژاد Foad Khaknezhad روزنامه ی ایران با چاپ صفحات کودک ایران جمعه به سردبیری مانا نیستانی فصل جدیدی از تاریخ ادبیات کودکان در مطبوعات را رقم زد . معمولا نشریاتی که در حوزه ی کودکان فعالیت می کنند دارای نظارت شدیدی هستند که کودکان را از تابوهای تربیت کودکان دور نکنند . آیتم هایی مثل :کتاب دوست مهربان ، احترام به معلم ، درس خوان بودن و موارد مشابه بسیاری . همه ی این موارد نکات بسیار خوبی ست . اما این نکات سالهاست که در گوش کودکان خوانده می شود و هیچ گاه تاثیر فوق العاده ای بر ذهن هیچ کس نداشته است و اگر هم داشته باشد بسیار اندک است . دکارت در جمله ای می گوید : اگر در زندگی یک کودک عصیان گری وجود نداشته باشد زندگی او بر اساس الگویی تکراری شکل می گیرد و کودک را از زمان مرگ عصیان که منجر به خلاقیتش می شود باید مرده دانست . مانا نیستانی با شکستن تابوهای موجود اجازه ی شیطنت به کودکان می دهد . اجازه شلوغ کردن و به آنها اجازه می دهد که کودک باشند نه آدم بزرگی با سن کم . دو شخصیت دوست داشتنی این چهار صفحه را همراهی می کردند . سهیل و سارا و البته گروه دیگری با نام « چ . س . م .خ » زائیده ی ذهن همیشه خلاق مانا نیستانی و تیم همکارش . کارتونیست هایی مثل : داریوش رمضانی ، حمیدرضا پورنصیری و منصوره ی کمری . این صفحات چند سالی ست که با ماست . با بچه ها و کودک های درون آدم بزرگها . اما اتفاقی افتاد که ما را از همه ی این اتفاقات دوست داشتنی دور کرد . یک اشتباه ناخواسته از مانا نیستانی در ایران جمعه ی بیست و دو اردیبهشت ماه . اشتباهی که بیش از آن که تصور شود به آن پرداخته شد و سر و صدا به پا کرد . اشتباهی که می توانست همان ابتدا با یک رفع ابهام کوچک کاملا حل شود اما این اتفاق نیفتاد و حالا که این یادداشت کوتاه را می خوانید مانا نیستانی در زندان است . هدفم از نوشتن یادداشت حمایت صرف از مانا نیست و البته نبوغ و حتی انسانیت او هم بر ما و دوستانش پوشیده نیست . نمی دانم چه عادت بدی ست که ما به انسانها گزینش گشده نگاه می کنیم . نمی دانم چرا آن روزها که مانا مسبب برگزاری جشن خیریه برای یک بیمار سیستریک فایبروسیسی هیچ کس حتی فکر تقدیری کوچک از مانا را نمی کرد . ما روزنامه نگارها معمولا از زیر مسئولیت ها در می رویم و بعد هم سعی می کنیم کارمان را توجیه کنیم . اما ذهنم مغشوش تر از آن است که بخواهم تاریخچه ی کامل تری از چهار صفحه ای بنویسم که دیگر نیست . آقای سردبیر شما هم ببخشید . این به هم ریختگی نه تنها شامل من بلکه شامل روزنامه نگاران ، شما کاریکاتوریستها و ما دوستان مانا ست . مانا حالا دارد سردی دیوارهای اوین را تحمل می کند . به خاطر یک اشتباه کاملا سهوی . نمی دانم تا به حال بازداشتگاه یا زندان را تجربه کرده اید یا نه . اگر بدانید چه قدر سخت است .
|