راستی می دانی؟ اين روزها به تو می گويند "زندانی سياسی"
ماری مهرمند mary Mehrmand به تو که عمودی های زندان تو را گم کرده است،
از انتظار نفرت دارم. و اين بلاتکليفی و نامه نگاری دارد بيمارم می کند. آنقدر به ديوارها مشت کوبيده ام که همه شان ريخته و خراب شده است، ولی مشت هايم ديگر کار نمی کند. اين روزگار هم ديوار پشت ديوار می سازد. خسته ام. و اين زندگی ديوانه ام کرده است. اين بی عدالتی ها و ميله های زندان و آدمها مرا به جنون کشيده است. خسته ام، ديوانه ام. و پُر از فريادی که هيچ کس خريدار آن نيست. پُر از خطوطی که هيچ چشمی نمی بيند. کجاست اين عدالت؟ ديگر از صلح هم نخواهم گفت، که بايد در واژه نامه تاريخ معنايش را جست. ديگر از گلفروش همسايه هم نخواهم نوشت، که کس را برای دربند، يارای گل خريدن نيست. ديگر از حرف نخواهم نوشت، که بی فايده ترين روش گفتگو است. ديگر از عدالت نخواهم نوشت، که آدميان را به خنده می اندازد. ديگر از احساس هم نخواهم گفت، که شش ضلعی خود را مدتهاست که از دست داده است. ديگر از سياست هم نخواهم نوشت، که با پنجه های زهرآگينش هر بار يکی را به قربانی گرفته است. خسته ام ديگر. هر چه می گويم کسی پاسخم را نمی دهد، نمی گويند چرا، تا کجا بايد بروم، تا کدامين ديوار پولادين را مشت زنم؟
می گويند بايد بروم. می گويند حرف زدن را دوای درد نخواهد شد. کاش می دانستی که نمی توانم. نمی شود.خسته ام. و زندگی بدون آن همه لحظات خوش که داشتيم چه دلگير است. ساعتها حرفهايمان را مرور می کنم، و هر بار اين جمله ات برايم روشن تر می شود که می گفتی: "سوژه کتاب هر چه باشد سياسی نخواهد بود"...همه را خوب يادم هست. پس چه شد؟ چرا کسی صدايم را نمی شنود؟ چرا هيچ کدام از اين مردان زمانه به بيداری عدالت نمی ايستند؟ کجا رفته اند اين همه مبارز؟ دلم شکسته است. خسته ام. و زندگی کردن خوب از ياد من رفته است. روز و شب را هم نمی گذرانم. خودش می گذرد. و نمی دانم چطور. تنها اين را می دانم که خوب نمی گذرد. راستی گفتم کتاب. برای کتاب مشترکمان هم يک ناشر پيدا شد که حاظر شود سرمايه گذاری کند. کاش در پشت آن ديوارهای لعنتی نبودی تا می دانستی.
امروز، پنجاه و پنج روز می شود که بی خبر مانده ام. پنجاه روز است که برای هر موجود زنده ای که زبان مادری اش را بلد است و خواندن و نوشتن می داند نامه نوشته ام. پنجاه روز می شود که شبهايم با روز هيچ فرقی ندارد. پنجاه روز است که اين روزگار رکورد سخن گفتن من با تو را شکسته است. پنجاه روز. باورت می شد؟ خسته ام. پنجاه روز است که نه صدايی شنيده ام، نه آدمی ديده ام، نه هيچ حرکتی، که نشان دهد آجری تکان می خورد، يا که آبی از آسمان به پايين می ريزد. پنجاه روز است که باور را از دست داده ام. پنجاه روز است که اين جسم، اين ديوارهء سخت، روح مرا خراش می دهد. خسته ام. پنجاه روز است که هر کاری از من سر می زند يا از سر همان "جبر" احمقانه ای است که می گفتی، يا همان اميد، که فردا روز پنجاه و يکم، شايد خبر آزادی ات برسد. پنجاه روز است که روزگار به من ثابت کرده است که خنديدن غدغن است. خنديدن که هيچ، راه رفتن هم غدغن است، نفس کشيدن هم غدغن است، زندگی کردن غدغن است، کار کردن غدغن است، مهر ورزيدن غدغن است، حرف زدن غدغن است. مانای من، اشتباه بود همه اش. خنديدن غدغن است.
خسته ام. می دانم که هر چه کردم هرگز نخواستی آينده را پيش بينی کنی. ولی ای کاش فردا صبح، روز پنجاه و يکم، روز آخر باشد. می دانم که نمی شود. می دانم، و اين انديشه مرا می ترساند. آری اين منم. همان که روزگاری می گفتند عجب قدرتی دارد، چه خوب لبخند زدن را بلد است. اين منم. زن ديوانه ای که بی هدف در خيابان ها، در جستجوی تار و پودی که به آن "قانون" می گويند، کاشی های خاکستری را می شمارد و خدا را فرياد می زند. خسته ام. ديوانه ام.
ديگر از هيچ نخواهم نوشت. ديگر از هيچ نخواهم گفت.
با ماندنی های من چه کرده اند؟
|