چند پرده از ميهمان‌نوازي گيلانيها!/ سيد ايمان ضيابري

Iman Ziabari
حيفم آمد حالا كه در فصل بهار هستيم و گيلان، يعني ديار بارانهاي نقره‌يي هم حداقل 3 ميليون نفر مسافر دارد و جمعيتش در عرض چند هفته، سه برابر شده!، چند پرده‌ي كوتاه از ميهمان‌نوازي معروف اهالي ديار رنج و برنج را برايتان نقاشي نكنم! ميهمان‌نوازي معروفي كه همه‌جا شناسنامه‌ي گيلانيهاست!
شما كافي است در هر نقطه‌يي از ايران كه باشيد، تنها يك آشنا يا قوم در گيلان بداريد! آن‌وقت گيلان براي شما با كاليفرنيا يا احياناً نيوجرسي تفاوتي نخواهد داشت.
وقتي از شهر مورد نظر آمديد (چه به فرودگاه و چه به ترمينال) يك ماشين حاوي اقوام و آشنايان شما اطراف سالن ترانزيت منتظر است. در بدو ورود، به عنوان دستگرمي چند قلم صنايع دستي اصفهان هديه مي‌گيريد چون ربطي به گيلان ندارد. بعد كه به خانه رسيديد، اسباب استحمام و استراحتتان فراهم مي‌شود. تا اينجا اتفاق خاصي نيتفاده.
فرض كنيد براي شام رسيده‌ايد. ضمن اينكه سر سفره‌تان، ميرزاقاسمي، باقالاقاتق، تورش‌تره و سيرقليه به عنوان دستگرمي و چاشني موجود است، فسنجان، قرمه‌سبزي و قيمه به علاوه‌ي خورشت بادنجان بي‌شك سفره‌ي شما را رنگين كرده‌اند. باور كنيد ذره‌يي اغراق نمي‌كنم... بياييد اينجا خودتان متوجه مي‌شويد. ماست بوراني (يك مدل ماست كه در آن بادنجان و سير له مي‌شود) و املت ايتاليايي و دوغ محلي هم سر همين سفره، به كنار، رسم ادب است و شگون دارد.
اگر تابستان باشد، احتمالاً پنج كولر همزمان روشن مي‌شوند تا وقتي مي‌خواهيد سر مبارك بر بالين بگذاريد، يك وقت احساس گرما به سلولهاي همايوني دست ندهد! هرچه رخت‌خواب و تشك در خانه هست، رديف مي‌شود و اتاقهاي پذيرايي گرفته تا اتاقهاي شخصي هم خالي گشته و خلاصه ميهمانان سر بر بالين مي‌گذارند. خود صاحبخانه‌ها (اعم از پدر و مادر و فرزندان) كجا مي‌خواهند؟ باور كنيد به چشم ديدم كه يا در حياط، يا روي شيرواني و يا در كنار لوجنك (اتاق كوچك زيرشيرواني كه پنجره‌يي رو به فضاي باز دارد).
روزها، به انواع شيريني‌هاي دستپخت خانگي مزين مي‌شويد، از كامپيوتر خانگي بچه‌ي صاحبخانه گرفته تا كتابخانه‌ي شخصي پدر و روسري‌ها و شالهاي رنگي مادر هم علي‌الحساب از آن ميهمانان مي‌شود تا حوصله‌شان سر نرود. بعدش به يك تريپ كوتاه برده مي‌شويد. ماسوله، لاهيجان، فومن و...
يكي دو روز به همين ترتيب سپري مي‌شود. آرتروز مادر عود كرده و سرگيجه‌هاي شديد امانش نمي‌دهد از بس دو لا و راست شده، براي ميهمانها غذا و چاي آورده و پدر هم كه يكجا نشسته و از اين طرف و آنطرف برايتان سوغاتي جور مي‌كند! موقع رفتن ميهمانها، پدر خود را به هر دري مي‌زند، دو روز ديگر مي‌مانيد، مادر مي‌افتد...
خلاصه روز رفتنتان فرا مي‌رسد. باور كنيد دروغ نيست... به اندازه‌ي تعداد اعضا‌ي خانواده‌ي ميهمان، بليت هواپيما آماده است... با ماشين دربست به فرودگاه مي‌رويد يا احياناً اسكورت مي‌شويد، پرواز مي‌كنيد و قبل از رفتن به ديار خودتان هم توسط يكي از اسكورتها، به اندازه‌ي آذوقه‌ي يك سال، صنايع دستي، گليم، جاجيم و تابلوي هنري برايتان خريداري مي‌شود. با سلام و صلوات تشريف مي‌بريد و آخر سر هم ممكن است بگوييد: همين بود؟ ميهمان نوازي...؟
پدرم تعريف مي‌كرد چهار سال دوره‌ي ليسانسش را در يك استان ديگري تحصيل مي‌كرد. يك استان خيلي محبوب براي همه‌ي شماها! اگر خانه‌ي نزديك‌ترين فاميل يا دوستتان هم برويد، بعد از دو ساعت كه نشستيد و يك ليوان چاي يخ! (در حد آب زيپو) ميل كرديد، با احترام به شما مي‌گويند: خوب... نمي‌فرماييد؟!! بگذريم. برويم سيزده جا به شما معرفي كنيم كه اين قصه سر دراز دارد و در سال اتحاد ملي هم خوب نيست اينطوري بين اقوام تفرقه بيندازيم. همه دوست‌داشتني هستند، فقط دوزاژش فرق مي‌كند...!