اینجا نخبه ها بیداد می کنند !

فواد خاک نژاد
foaaad@gmail.com
گرمای وحشتناک این روزهای تهران را که حسن کریم زاده به مایکروفر تشبیه می کند را در نظر بگیرید تا برایتان تعریف کنم این روزها دوروبرمان چه اتفاقات عجیبی رخ می دهد !
چند روز پیش در حوالی کریمخان در حال قدم زدن بودم که گرما امانم را بریدو مجبور شدم ساعتی را به فضای نسبتا خنک کافی شاپ نشر ثالث پناه ببرم .
دقایقی بیشتر از حضورم در آنجا نمی گذرد که مردی را می بینم با شال و پالتو و کلاه و پوتین که جلویم سبز می شود . از تعجب نزدیک است شاخ در بیاورم . با خودم می گویم شاید گرمازده شدم و این باعث شده که واقعیات را درست نبینم ، اما نه مثل این که درست می دیدم . کنجکاو می شوم و می گویم :« می تونیم چند دقیقه با هم باشیم ؟ » بدون این که حرفی بزند وسایلش را از روی میز روبرویم جمع می کند و کنارم می آید .
از کوله پشتی پاره پوره اش ، پیپ اش را در می آورد و آتش می زند . نگاهم که به او می افتد بی اختیار یاد گرمای خط استوا! می افتم که هیچ وقت تجربه اش را نداشتم . می پرسم : « گرمت نمی شه ؟ » می گوید : « شاید باورت نشه ، دارم از سرما یخ می زنم »  با خودم فکر می کنم که شاید بنده خدا دچار بیماری خاصی است که این موقع سال دچار سرما شده . اما جمله ای می گوید که تصورات قبلی ام به هم می ریزد :« اگه تو هم مثه من روشن فکر بودی حتما سردت می شد ! » کتابی از کوله اش در میاورد و جلویم می گذارد « خوندیش ؟ » . کتاب را وارسی می کنم . کتاب کاملا کاهی و دست نویس است و ترجمه ی خود او .
نام کتاب « بیایید ملخ بخوریم » است  . با من حرفهایی در مورد روشن فکران می زند و این که امثال او در ایران کم پیدا می شوند و تعداد نخبه های ایرانی رو به کاهش است . شاید راست می گوید . از کافی شاپ بیرون می آیم ، سردم شده ، مثل این که باید به فکر یک پالتو برای خودم باشم .
راستی شعر بیایید ملخ بخوریم را برایتان یادداشت کرده ام : بیایید ملخ بخوریم ... در این آوار بی قیری من به تو فکر می کنم و اگر تو هم یاد من افتادی ملخ بخور !