ملاقات کوتاه با مرتضی ممیز

آرمان داودی
Arman Davoudi
با راهنمایی پرستار به انتهای کریدور طبقه دوم بیمارستان می روم. استاد با لوله سرمی در دستو با چهره ای رنجورتر و خسته تر از آن چه انتظارش را داشتم روی تخت دراز کشیده . با دیدن من سری تکان می دهد. عضلات صورتش هرچندثانیه از دردی که می کشد منقبض می شود. نمی تواند بلند صحبت کند. آرام می پرسد: از گجا فهمیدی من این جا بستری هستم؟ می گویم جایی خواندم و از کسی شنیدم.انگار تمام انرژی اش تحلیل رفته و برای ادای کلمات زحمت فراوانی را تحمل می کند.
به سختی می گوید:" من نمی توانم خیلی صحبت کنم، تو بگو من گوش می کنم." نگاهم می افتد به مقوایی که بالای تخت چسبانده اند و رویش نوشته اند:... اگر به سلامت بیمارتان علاقه دارید لطفا زمان ملاقاتتان بیش تر از ده دقیقه طول نکشد(یا چیزی با همین مضمون). پس من هنوز زمان دارم ... . کمی از دانشگاه می گویم، کمی از خودم. کمی از بازار گرافیک. رعشه های خفیفی را در انگشتانش حس می کنم. درد می آید و می رود. لحظه ای با خودم فکر می کنم: ... او مرتضی ممیز است. کسی که بی شک گرافیک امروز ایران متاثر از تلاش های فراوان او در زمینه آموزش آکادمیک و روش کار حرفه ای گرافیک است.
وقتی به چهره اش نگاه می کنم خاطرات سال های دور دانشکده در ذهنم تداعی می شود. حتی نگاهش برایم نوستالژی دارد. مرور خاطرات، مرا به کلاس چند سال پیش می برد و این جمله اش را به یاد می آورم که:" ... این ها که برایتان می گویم درس گرافیک نیست. درس زندگی است.. ."


او مرتضی ممیز است. تنها و تکیده... با درد جانکاهش. به آرامی دست پیش می برم و انگشتانش را به وداع می فشارم. لحظه ای بعد  خود را بیرون از بیمارستان می یابم... ساعتی می گذرد. هنوز گرمای انگشتانش را در دستانم حس می کنم.