Travel report to Khodabandeh(Zanjan)
2006-02-12
Keivan Zargari

عکس ها: اعظم قیداری- محمد واعظی- کیوان زرگری - هادی حیدری


برای خوردن صبحانه در یک رستوران راهی ایستادیم


کامیون واژگون شده حامل دارو در اتوبان تهران- زنجان


در ماشین




عوارضی تهران- زنجان/ مردی که نان می فروخت


پلیس راه/ جایی که جریمه شدیم


یحیی از فرصت استفاده کرده و چرت می زند




محمد واعظی به همراه گروه "هادیتونز"


پلاکاردهایی که برگزاری نمایشگاه را در سطح شهر اطلاع رسانی می کردند


نمای بیرونی فرهنگسرای "اشراق" شهر خدابنده


حسن آسوده لم داده است


هادی استراحت می کند


یحیی روزنامه محلی را ورق می زند




کیوان در حال عکاسی


بازدید کنندگان، نمایشگاه را می بینند




جلسه پرسش و پاسخ شروع می شود/ ما مثل متهمین در جایگاه نشسته ایم!




هادی مختصری از تاریخچه کاریکاتور در سال های دور و اخیر می گوید






حسن که هدیه اش را گرفته منتظر هدیه ای دیگر به دوربین نگاه می کند!


کیوان موقع دریافت لوح یادبود خیلی مودب است!


هنوز عرق کیوان خشک نشده مجبور می شود کاریکاتور یکی از حاضرین را بکشد!


هادی هم گرفتار می شود و 3 تا از حاضرین را کاریکاتور می کند


از راست به چپ: حسن کریم زاده،کیوان زرگری،اعظم قیداری، هادی حیدری، محمد واعظی و یحیی تدین


هنگام بازگشت مقابل گنبد سلطان محمد خدابنده
گزارش تفصیلی و تصویری برپایی اولین نمایشگاه کاریکاتورهادیتونزدر خدابنده زنجان
1384-11-23
کیوان زرگری

گزارشی از برپایی نخستین نمایشگاه گروه هادیتونز در فرهنگسرای اشراق شهرستان خدابنده زنجان -بهمن ماه 1384
سفرنامه قیدار

هادیتونز - کیوان زرگری – سرویس ایران

دقیقا اواخر دیماه بود که هادی در جلسه هفتگی مان خبر برگزاری نمایشگاهی از آثارمان را در یکی از شهرهای توابع زنجان داد و توضیح داد که چگونه مسئول فرهنگسرای آن شهر سرکار خانم قیداری با او تماس داشته و گفته از طریق سایت با هادیتونزی ها آشنا شده و مایل است که پذیرای آثارمان در شهرشان باشد. وی همچنین از همگی دعوت کرد تا یک روز هم میهمانشان در شهر قیدار باشیم . به همین سادگی این اتفاق افتاد بلافاصله تعدادی از آثارمان را در یک سی دی جمع آوری و ارسال کردیم دیگر خبری نشد که به یکباره هادی خبر برپایی نمایشگاه را از هشتم تا سیزدهم بهمن به ما رساند و گفت در روز آخر برای شرکت در ورک شاپ چند ساعتی میهمان این دوستان هستیم و باید خودمان را برای یک سفر یک روزه آماده کنیم.
این مقدمه را از آن جهت گفتم که برای تعدادی از دوستان این سئوال پیش آمده بود که چگونه شد که ما این شهر را برای برگزاری نمایشگاه انتخاب کردیم . یک تماس ساده و پاسخ مثبت ما به آن در خواست علت انتخاب این مکان بود چرا که تا قبل از آن تماس این جمع حتی اسم آن شهر را هم نشنیده بود ولی به هر صورت باعث افتخارمان  بود که اولین نمایشگاهمان را در شهری برپا کردیم که لحظه به لحظه آن برای ما خاطره ای فراموش نشدنی را رقم زد.
روز پنج شنبه زمان سفر بود ولی مشکل ترین قسمت آن هماهنگی بین خودمان بود . حسن درگیر صفحه آرایی یک نشریه بود و مردد بود که بتواند کار را تا قبل از پنج شنبه به اتمام برساند, یحیی هم بهانه مهمان را داشت . من و هادی برنامه خاصی نداشتیم و بالاخره در نهایت برای سفر به توافق رسیدیم و تنها یحیی شرط گذاشت که حتما باید تا آخر وقت همانروز برگردیم چون در یک میهمانی مهم دعوت است . و همگی پذیرفتیم.
چهارشنبه شب آخرین هماهنگی ها را داشتیم و چون وسیله برای سفرمان پیش بینی نشده بود هادی از خود گذشتگی کرد و گفت با ماشین من برویم.



رأس ساعت هفت صبح پنج شنبه همگی جلوی  در منزل هادی بودیم و دقایقی بعد هم حرکت کردیم .
این مسافرت باعث شد یکی از طولانی ترین جلسات هادیتونز در اتومبیل هادی برگزار شود که در نوع خود کم نظیر بود . خوشبختانه رانندگی هادی هم معقول بود و این نکته مهم به امن بودن مکان گفتگو کمک شایانی می کرد.
در مورد مسائل زیادی بحث شد که تلاش کردم از جالب ترینشان نت بردارم .... داستان هک کردن آن بلاگر توهین آمیز به آن 48 کارتونیست از بحث های جالبی بود که طرح شد. هادی در توضیحی تکمیلی گفت که چطور هومن شهبندی از آن طرف دنیا « همان مترجم ایرانی  که همراه با ژان مولاتیه کاریکاتوریست برجسته فرانسوی در زمان برگزاری دوسالانه کاریکاتور در تهران حضور داشت » پس از دیدن آن صفحه در اینترنت برآشفته شد و بلافاصله با تماس با مسئولین بلاگر , به آنها توضیح می دهد که این صفحه چیزی جز توهین و اهانت به تعدادی از هنرمندان سرشناس کاریکاتور نیست و خواستار مسدود شدن آن می شود و در نهایت هم موفق به انجام آن می شود. و با این حرکت اثبات می کند که تا چه میزان دوستدار کاریکاتوریستهای ایرانی است .
هنوز این بحث در جریان است که یحیی به ساعتش می نگرد و غرولندی می کند و می گوید ساعت از 9 صبح و زمان  صبحانه اش گذشته! ما با تعجب به یکدیگر خیره می شویم چرا که اگر یحیی این مسئله را مطرح نمی کرد شاید اصلا به فکر صبحانه هم نمی افتادیم. در جایی شبیه به رستوران توقف می کنیم و پس از صرف یک صبحانه تخم مرغی به حرکتمان ادامه می دهیم.
یحیی که حالا بعد از زدن یک صبحانه توپ انرژی خود را بازیافته بحث تازه ای را با حرارت آغاز می کند. او از رضا جلالی مسئول صفحه هنرهای تجسمی و موسیقی در روزنامه شرق یاد می کند و در ادامه می گوید که چطور این فرد ناجوانمردانه از ادامه همکاری با روزنامه بخاطر نوع دیدگاهش باز می ماند و این اتفاق باعث می شود که صفحه ثابت و منظمی را که گروه  در ارتباط با هنر کاریکاتور در آن روزنامه و به شکل هفتگی ارائه می داد به واسطه این جدایی قطع شود و پس از گذشت چند هفته از تعطیلی صفحه دوباره با مسئول تازه آن یعنی آقای سام فرزانه برای ادامه آن حرکت رایزنی کردیم  و چند مطلب هم ارائه و در نهایت چاپ می شود ولی به هیچ عنوان خاطره همکاری قبلی برای جمع ما تداعی نمی شود و مطالب آنقدر با جرح و تعدیل و نامناسب ارائه می شود که در نهایت تنها یک نتیجه می توان  گرفت: تمایل زیادی از طرف مقابل برای ادامه همکاری نیست. به یکباره صحنه ای در گوشه اتوبان توجه همه را به خود جلب می کند. یک خاور باری کمی جلوتر و در قسمت راست شانه خاکی اتوبان چپ کرده . نزدیک تر می شویم هادی می ایستد تا چند عکس تهیه کند و به من می گوید تا آن را در سفرنامه مان ارائه کنیم . به محض اینکه هادی با دوربینش از اتومبیل پیاده می شوند . دونفر از کسانی که نزدیک خاور منتظر ایستاده بودند خودشان را به هادی می رسانند و به تصور این که ما مامورین بیمه هستیم سئوالاتی را مطرح می کنند. اما توجیهشان می کنیم که ما صرفا خبرنگاریم و این عکس را هم برای گزارش مان تهیه می کنیم . پاسخ ما به مانند آب سردی بر روی آنان است . یکی از آن دو به ما می گوید من راننده این خاور و ایشان هم کمک من است . این اتفاق هم شب گذشته روی داد و با اینکه ساعت ها گذشته هنوز مامورین بیمه برای ثبت آن مراجعه نکرده اند. نزدیک تر که می شوم متوجه می شوم بار خاور دارو بوده و این سئوال در ذهنم نقش می بندد که چرا حداقل کار کسانی که محموله های حیاتی مثل دارو را جابجا می کنند باید اینقدر با تاخیر انجام شود . چرا که شاید بیمار نیازمندی باشد که با دیر رسیدن این بار زندگی اش را از دست بدهد.
هادی تعدادی عکس می گیرد و دوباره به راهمان ادامه می دهیم.
چیزی که در طول مسیر به شدت آزار مان داد نبود تابلوهای اطلاع رسانی و مسافت بین شهرها و آسفالت بسیار بد اتوبان تهران زنجان بود. خاطرم هست که در گذشته نه چندان دور بهترین جاده ها از نظر آسفالت مرغوب و تابلوهای اطلاع رسانی متعلق به اتوبانها بود ولی امروز به وضوح دیدیم که از آن ها جز خاطره، چیزی به یادگار نمانده ولی همچنان عوارضی ها برقرار و مبالغی از اتومبیل ها بابت رسیدگی و خدمات در اتوبانها اخذ می شود ! بالاخره از دور تابلوی بزرگی به چشم می آید. خوشبختانه بخاطر بزرگ بودن تابلو سارقان موفق به ربودنش نشده بودند ولی لحظه بعد می بینم تنها جمله ای  که روی این تابلو نوشته  این است  که  به عوارضی و پلیس راه نزدیک می شوید!
قبل از عوارضی یک پلیس تابلوی ایست خودش را به ما نشان می دهد . احتمالا من هم اگر جای او بودم همین کار را می کردم چرا که در آن وقت صبح و خلوتی راه , سفر چهار مرد , کمی مشکوک به نظر می رسد ولی این موضوع خودش سر آغاز دردسری برای ما می شود.
هادی کمی جلوتر از پلیس می ایستد. و رنگ از رخسارش می رود ! با نگرانی می گوید بخاطر عجله زیاد فراموش کرده که مدارک ماشین و گواهینامه رانندگی را با خودش بیاورد. آه از نهاد همگی بلند می شود و این همزمان است با لبخند پلیس که از سمت من به داخل ماشین دوخته شده  و خطاب به هادی از او مدارکی را طلب می کند که او با خودش نیاورده.
بلافاصله ما وارد عمل می شویم و موضوع را می گوییم ولی کار ساز نیست . توضیح می دهیم که عازم نمایشگاهی هستیم و در صورت امکان این بار را نادیده بگیرند . خوشبختانه با رایزنی بسیار می پذیرد که یکی از ما گواهینامه خود را به جای هادی ارائه کند تا حداقل ماشین توقیف نشود! من گواهینامه ام را ارائه می کنم و رئیس پاسگاه هم زحمت نگارش یک جریمه هفت هزار تومانی را می کشند و موضوع با خوبی و خوشی به پایان می رسد و به قول پلیس راه خیلی شانس می آوریم چرا که ماشین باید به دلیل فقدان مدارک توقیف می شد.
به حرکتمان ادامه می دهیم ولی این اتفاق حال همه ما را گرفته و سکوت مرگ باری بر فضای داخلی خودرو طنین انداز شده بالاخره یحیی پیش قدم می شود و یخ فضا را در هم می شکند و از این سفر و نمایشگاه به عنوان  حادثه ای  یاد می کند که اتفاق افتاده . به واقع من هم با این گفته یحیی کاملا موافق بودم چرا که هیچ کدام از ما این تصور را نداشتیم که اولین نمایشگاه هادیتونز در شهر خدابنده برپا شود . خوشبختانه نفوذ اینترنت در شهر های دور و نزدیک در کشور ضریب ارتباطات را بسیار بالا برده و این نمایشگاه هم دقیقا محصول همین  تحول ارتباطی است. و این نوید هست که در آینده ای نزدیک هنرمندان دیگری هم نمایشگاههای خود را در شهر های مختلف و برای مخاطبانشان بی هیچ واسطه ای برقرار کنند. 
به شهر ابهر نزدیک شده ایم و هادی هم که درست در همان روز تاریخی تلفن همراهش به دلیل عدم پرداخت بدهی قبلی قطع شده و به همین جهت از حسن می خواهد که با تلفن همراهش با محمد واعظی « راهنمای ما از طرف مسئولین فرهنگسرا » تماس بگیرد و کسب تکلیف کند که کجا باید ایشان را ببینیم . پس از تماس، واعظی می گوید که چندین بار با تلفن هادی تماس گرفته است ولی موفق نشده ما را بیابد. برایش توضیح می دهیم که من بعد با تلفن حسن ارتباط بگیرد .
دقایقی بعد او را در کنار عوارضی شهرستان ابهر ملاقات می کنیم و پس از احوال پرسی و خوشامد گویی ایشان  سفرمان را پنج نفری به سمت خدابنده و در یک جاده باریک کوهستانی و پر برف ادامه می دهیم.
محمد پسر خوش رویی است و ظرف چند دقیقه  به راحتی با ما اخت می شود. از او می خواهیم تا اطلاعاتی از این منطقه و مردمانش به ما بدهد .
یک ساعت مانده که به مقصد برسیم و در این مدت  مطالب زیادی در مورد مردم این خطه و وضعیت تحصیلی و دانشگاهی  آنان و همچنین موقعیت فرهنگی و هنری شهر کسب می کنیم  و متوجه می شویم که  جذاب ترین نقاط دیدنی منطقه یکی غار کتله خور است و دیگری گنبد سلطانیه .
محصولات کشاورزی منطقه , انگور , لوبیا و خشکبار است و ....
ساعت از یازده صبح گذشته و کم کم به شهر خدابنده می رسیم . در نگاه اول شهری فقیر با امکانات محدود همانند بسیاری از شهرهای دیگر کشور است که در مقابل دیدگانمان ظاهر می شود . اما به قول راهنمای مان این ظاهر آن است و در وجود تک تک مردمش با وجود سختی و مشکلات بسیار دریایی از عشق و محبت و صفا هست که باید کشفش کرد. بدور میدان اصلی شهر که می زنیم متوجه پارچه نویسی بزرگی می شویم که در بر روی آن خبر نمایشگاه ما به همراه اسامی و آدرس فرهنگسرا بروی آن درج شده , کمی جلوتر محمد ساختمانی بزرگ با ظاهری مدرن و شیک را نشانمان می دهد و می گوید فرهنگسرای اشراق همین جاست.
از اتومبیل پیاده می شویم ولی همگی محو این ساختمان شده ایم .شاید به جرات بتوانم بگویم زیباترین ساختمان شهر همین فرهنگسراست و باید به دست اندرکاران ساخت آن در این شهر دست مریزاد گفت . چرا که حالا این مکان نه تنها پایگاه هنرمندان و جوانان شهر است بلکه می رود تا پذیرای هنرمندان مختلف عرصه های تجسمی , نمایشی و موسیقی از سراسر کشور باشد که حرکتی قابل تحسین و تقدیر است. داخل فرهنگسرا و در تالار ورودی خانم قیداری مسئول فرهنگسرا به استقبال ما می آید  و پس از احوال پرسی و خوشامد گویی  بلافاصله برنامه ای را که برای ما تدارک دیده اند  به ما اعلام می کند.
یک ساعت استراحت در سوئیت فرهنگسرا , صرف نهار و راس ساعت سه بعد از ظهر هم جلسه پرسش و پاسخ و ورک شاپ .
به سمت سوئیت در طبقه فوقانی فرهنگسرا هدایت می شویم و دقایقی را استراحت می کنیم . از پنجره منظره زیبایی از شهر پیداست . حدود ساعت 1 محمد واعظی راهنمای خوبمان یادآوری می کند که باید برای صرف نهار برویم.
از فرهنگسرا خارج می شویم و  چند خیابان آن طرف تر وارد یکی از رستورانهای خوب شهر می شویم . به توصیه راهنما سفارش ماهی قزل آلا می دهیم , توصیه می کنم  اگر روزی گذر شما هم به قیدار افتاد این توصیه را اجابت کنید .
پس از این ضیافت و میهمان نوازی به اتفاق به سمت فرهنگسرا برمی گردیم و بلافاصله برای بازدید از نمایشگاه و شرکت در جلسه پرسش و پاسخ  وارد نگارخانه می شویم .
علاقمندان و دوستان زیادی از شهر خدابنده و حتی زنجان حضور داشتند که به محض دیدنمان به ما خیر مقدم گفتند و بابت این نمایشگاه تشکر کردند. تعدادی از بچه ها هم از دانشجویان رشته های هنری خصوصا تئاتر بودند که در برپایی نمایشگاه و آماده سازی آن و همچنین قاب کردن و پاسپارتوی کارها مشارکت کرده بودند.
ابتدا از نمایشگاه بازدید کردیم  و سپس در گوشه ای از سالن مستقر شدیم . حدود 40 نفر از علاقمندان هم حاضر بودند تا پاسخ های  ما را به سئوالاتشان بشنوند. نکته جالب توجه آن جمع هم حضور پررنگ و بیشترخانمها نسبت به آقایان بود .
محمد واعظی یک بیوگرافی هنری از ما ارائه می کند و سپس سئوالات مختلفی در ارتباط با کاریکاتور چهره , تاریخچه کاریکاتور در ایران و وضعیت امروز این هنر , محدودیتها و خط قرمزها طرح می شود . در ادامه نیز تعدادی از بچه ها از سبک و تکنیک هنری و نحوه ورودمان  به این عرصه هنری سئوال کردند و مایل بودند توصیه ما را برای ورود علاقمندان به این رشته هنری بدانند.
ما نیز به میزان تجارب و تخصص هایمان تا حد امکان پاسخ دوستان را کامل و جامع ارائه کردیم و این گفت و شنود بیش از دو ساعت به درازا کشید.
بالاخره خانم قیداری ختم جلسه را اعلام می کند و در انتها به هر یک از ما سوغاتی از صنایع دستی آن خطه و یک لوح اهداء می شود. لوح یادبود امضای محمد تقی ظهیریان رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان خدابنده را در پای خود دارد و خانم قیدری متن آن را با صدای بلند می خواند:
"سرزمین اشراق چند روزی میزبان آثار زیبایی بود که حاصل اندیشه آزادی خواه و قلم قدرتمند شما بود بی شک تلاش همه ما در راستای بیداری اذهان و گفتن دردهائی است که ناگفته می ماند و کاریکاتور فریاد بی صدائی است از سر درد ".
صدای کف زدن بلند می شود و چند تن از بچه ها از ما می خواهند تا کاریکاتور چهره شان را به یادگار برایشان ترسیم کنیم. به نوبت مشغول می شویم و هر کدام یک کار ارائه می کنیم . قبل از ترک نگارخانه متوجه دفتر یادبود نمایشگاه می شوم و از خانم قیدری خواهش می کنم که یک کپی از صفحات این دفتر برای من تهیه کند که بعدا نظرات دوستان را در سایتمان هم منتشر کنیم .
زمانی که در حال خروج از نگارخانه و خداحافظی با میهمانان حاضر در جلسه بودیم دختر خانمی جلو می آید و می گوید بخاطر دیدن این نمایشگاه از شهر زنجان به اینجا آمده است و سپس با لحنی تند از اینکه در این نمایشگاه نسخه اصل کارهایمان را ارائه نکرده ایم از ما و مسئولین نگارخانه انتقاد می کند و علت آن را جویا می شود.
راستش همگی کمی جا می خوریم . چرا که این شهر کوچک در نوع خود کاری بزرگ کرده و برای اولین بار در تاریخچه فعالیت خودش میزبان کاریکاتوریستهای حرفه ای بوده . نکته جالب توجه توقعی است که این دوست گرامی در اولین حرکت حرفه ای این نگارخانه از آنها مطالبه می کند . درصورتی که عوامل بسیاری وجود دارد تا همیشه نواقصی در کار به چشم آید و در مقابل تلاشی که صورت گرفته شاید این مسئله چندان موضوع مهمی به شمار نیاید و قطعا در دوره های آتی با کسب تجارب بیشتر نواقص و اشکالات هم کمتر می شود. من  هم برای آن دوست محترم توضیح می دهم که بسیاری از کارهایی که در این نمایشگاه دیده اند  در واقع  کارهای مطبوعاتی بوده و اصل آن آثار در آرشیو نشریات نگهداری می شود یا نمونه هایی وجود دارد که طرح ها در کامپیوتر تکمیل یا رنگ آمیزی می شوند و در نهایت از کارها پرینت گرفته می شود. و ارائه آثار یک نمایشگاه کاریکاتور به شکل پرینتی ضعف نمایشگاه به حساب نمی آید. گرچه کیفیت پرینت های ارائه شده در نمایشگاه مهم است و کارهای ارائه شده در اینجا هم امکان ارائه بهتر از این را هم داشت ولی در نهایت این ضعفی برای این  نمایشگاه با توجه به امکانات موجودنیست.
این توضیحات تا اندازه ای برای ایشان قانع کننده می نمایاند و در آخر هم از خانم قیداری بخاطر برگزاری این نمایشگاه تشکر می کند.
در دفتر فرهنگسرا چند دقیقه ای حاضر می شویم  و خانم قیداری از برگزاری این برنامه اظهار رضایت می کنند برای همگی ما هم همینطور است . چیزهای زیادی از این سفر و مردمان خوب و خون گرم قیدار آموخته ایم . خصوصا برای من شخصیت خانم قیداری مسئول این فرهنگسرا بسیار قابل تحسین بود ایشان فارغ التحصیل رشته عکاسی از دانشگاه هنر تهران هستند و در یک کلام درد هنر داشتند.
در تهران خودمان آنقدر افراد بی مسئولیت و بی دغدغه برای هدایت اموری از این دست دیده ام که کاملا برایم عادی می نمایاند . امروز خوشحال شدم که دیدم فردی با لیاقت در این شهر دور افتاده کارهایی بزرگ را رهبری می کند. امیدوارم که مردم خوب آن خطه هم قدر ایشان را بیش از پیش پاس بدارند و او را در انجام مسئولیت هایش یاری کنند.
زمان خداحافظی فرا می رسد . دوستان خیلی اصرار می کنند که شب را در همان شهر میهمانشان باشیم . اما بخاطر قولی که به یحیی داده ایم برمی گردیم . ساعت هفت شب است که به همراه محمد واعظی به سمت ابهر حرکت می کنیم . به ما می گوید از مسیر تازه ای بر می گردیم تا گنبد سلطانیه را هم ببینید . حدود یک ساعت بعد از دور گنبد را می بینیم هوا کاملا تاریک است و نور پردازی زیبایی نمای  گنبد را به مانند نگینی در دل آن شهر تاریخی می نمایاند. پس از گرفتن چند عکس یادگاری در کنار گنبد به حرکتمان ادامه می دهیم و در شهر ابهر هم با دوست راهنمای خوبمان خداحافظی می کنیم.
بخاطر تاریکی هوا مسیر اتوبان را گم کرده ایم و در تاریکی مطلق در یک جاده دو طرفه خطرناک و پر از کامیون به مسیر خودمان ادامه می دهیم . بالاخره با پرس وجوی فراوان  یک فرعی ما را به اتوبان می رساند . با خوشحالی نفس راحتی می کشیم چند کیلومتری که می رویم من مشکوک شده ام به بچه ها می گویم ما بر خلاف جهت تهران حرکت می کنیم و به جای تهران داریم دوباره به شهر ابهر برمی گردیم !
این حرف من همه را کلافه می کند و باعث می شود یحیی تحملش را از دست بدهد و سیگاری روشن کند. بالاخره پس از نیم ساعت رانندگی تابلوی ابهر 10 کیلومتر پدیدار می شود و حدس من را به یقین تبدبل می کند . اما به هر صورت دوباره به محل عوارضی ابهر رسیده ایم و از آنجا می توانیم اتوبان را دور بزنیم و این دفعه واقعا به سمت تهران برگردیم . کلی از این اتفاق خندیدیم ولی خوب همین مسئله هم باعث شد که ساعت 11.5 به تهران برسیم و یحیی هم به میهمانی اش نرسد .
از دوستانم خواستم که آنها هم چند سطری از این تجریه بگویند و این سفرنامه را پربارتر کنند.

سفر كارتوني
يحيي تدين



سفر به شهري  كوچك در استان زنجان برايم فرصتي بود تا از نزديك با بعضي از واقعيت هاي زندگي آشنا شوم هرچند قضاوت در باره  جايگاه اجتماعي  آن به زمان بيشتري نياز دارد.  خدابنده شهر كوچكي است كه هنوز شهرستان نشده است  هوايي سرد با دامنه هايي پر از برف كه سطح خيابان هاي شهررا نيز  زير چادر خود گرفته   چيزي ندارد كه با استانداردهاي رايج شهر سازي وجوامع مدرن  قابل مقايسه باشد اما  اختصاص بزرگترين ساختمان شهر به مر كز فرهنگي موقعيتي را پديد آورده  تا به قدر بضاعت خود از مقوله فرهنگي آن يادي شود. براي كسي  كه پرداختن به موضوعات هنري از اهميت بيشتري نسبت به نگاه ظاهري به  بنا و خشت وآجر هاي ساختمانهاي آن دارد ديدن جواناني كه با همه محروميت ها  هنر تاتر را بخوبي مي شناسند  از برتولد  برشت و ساموئل بكت  حرف مي زنند وهمزمان با هنرهاي تجسمي به خوبي آشنا هستند  و آثار زيبايي را در اين دايره خلق مي كنند  سعادتي است كه بي ترديد هر آدم صاحب ذوقي را نيز  به وجد مي آورد ، آشنايي با دوستاني   كه عليرغم سن وسال كم آرزو دارند تا  با قصه هاي كوتاه خود راه كافكا را  بپيمايند يك حادثه است  اما اين حادثه ميتواند از جهاتي نيز قابل تامل باشد، بقول  خانم قيداري  سرپرست محترم فرهنگسراي اشراق  كه  يك تنه سنگيني بار برگزاري نمايشگاه گروهي ما رامتحمل شده بود : " در اين جا هر واقعه هنري اگر رخ دهد تازگي دارد چون براي اولين بار است كه اتفاق مي افتد " ، اين جمله او بيانگر اين واقعيت است كه كار فرهنگي مقوله اي است كه متاسفانه در اكثر روستا هاو شهر هاي كشورمان به فراموشي سپرده شده است  نهال هنر چيزي نيست كه يكباره به  بار بنشيند و شاخ وبرگ بدهد  و حضور تعدادي علاقمند  نمي تواند به تنهايي خلا موجود در اين زمينه را  پر كند پس تنها چيزي كه بايد گفت اين است كه بايد كار شود و اجازه داده شود كه كار شود ، اگر بودجه نداريم حداقل مي توانيم كارها را بخود مردم واگذاريم از محدوديت هاي عقيدتي بكاهيم و اجازه دهيم تا جوانان ما از امكاناتي كه به هر حال براي آن هزينه شده است با آرامش و بدون هرگونه دغدغه  استفاده كنند، با توليد هنر ميتوانيم به مردم پيام صلح ودوستي  بدهيم و در روح آنان نهال اميد و شادابي را بكاريم و آبياري كنيم.
  من خوشحالم از اينكه با كارتون هاي خود در اين نمايشگاه گروهي شركت كردم و توانستم به همرا ه هادي ، كيوان و  حسن  نقشي هر چند كوچك در راه اعتلاي  هنر كارتون در شهرستاني دور افتاده را بعهده بگيرم، اين سفر به من اين امكان را داد كه از نزديك با علاقمندان هنر كارتون در شهري كوچك آشنا شوم و دوستاني بيابم كه كار هاي مرا دنبال مي كنند ، فرصتي شد تا براي آنها از هنر كارتون بگويم و آنها نيز ديدگاه هاي خود را در اين زمينه بيان كنند ، اين سفر به من اين امكان را داد كه   به اعتقاد خود در باب مواجهه روبرو با مخاطبين حاشيه بيشتر از قبل گرايش پيدا كنم و آنرا از ضروريات كار هنري به حساب آورم،  موضوعي كه اميدوارم در آينده نيز تداوم داشته باشد و هاديتونز بتواند با بضاعت هر چند ناچيز به رسالتي كه در اين راه بعهده گرفته است پاي بند باقي بماند.



تأملات بیست و دوگانه من در "قیدار"
حسن کریم زاده



این سفر از چند جهت برای من قابل توجه و تأمل بود:
1- اینکه طلسم نخستین نمایشگاه گروه "هادیتونز" شکست.
2- اینکه ثابت شد کارت خبرنگاری کوچک ترین ارزش و اعتباری برای مأموران راهنمایی و رانندگی نداره.
3- اینکه کمک فنرهای ماشین چرا اینقدر زود از بین می ره.
4- اینکه اگر گذرت به جاده های بین شهری افتاد- در نبود تابلوهای راهنما – باید علم نجوم رو خوب بدونی، تا شهر مورد نظرت رو رصد کنی.
5- اینکه در مسافت های طولانی کمربند ایمنی رو حتماً ببندی، اما کمربند شلوارت رو کمی شل کنی تا در هر دو صورت، خطری تهدیدت نکنه.
6- اینکه هنوز هم کسانی پیدا می شن که تحصیلات و آموخته هاشون رو به شهر و زادگاه شون منتقل کنن و اسیر زرق و برق تهرون نشن (خانم قیداری).
7- اینکه "اولجایتو" عجب آدم نامردی بوده.
8- اینکه تو سالن های غذاخوری بین راه، زیاد مته به خشخاش نذاری که غذای من رو اِلِش کن یا بلش کن (احتمال قاط زدنِ طرف زیاده).
9- اینکه کاریکاتور، هنر عام هستش نه خاص.
10- اینکه چاقوهای زنجان بیخود اسم درنکردن.
11- اینکه دست کم 30% آثار ارائه شده تو نمایشگاه، اصل باشه؛ حتی اگه کارِت رو با کامپیوتر رنگ کرده باشی! (خلاصه، هرچی می خواد باشه اما پرینت نباشه).
12- اینکه شبیه "ریکی مارتین" هستم؛ از نوع ایرونی ش (خدا رو شکر شبیه "جنیفر لوپز " در نیومدم).
13- اینکه "معنا" در کاریکاتور، چیزیه که عامه مردم دنبالش هستن.
14- اینکه جمال رحمتی چرا زبان ترکی رو خوب می دونه.
15- اینکه چه برداشت های جالب و متفاوتی از یک اثر می شه.
16- اینکه چه آدمای صمیمی، پر انرژی و باحالی پیدا می شن (آقای واعظی).
17- اینکه توی سفرهای اینچنینی، دست کم یک شلوار راحتی – از نوع چلوار؛ با کش قیطونی و پلیسه زیاد- با خودت برداری که موقع استراحت، بکشی بر بدن.
18- اینکه فقط برای پایتختی ها نشریه در آوردن و نمایشگاه گذاشتن لطفی نداره.
19- اینکه Landscape توی "قیدار" معنی می ده.
20- اینکه توی زمستون، جاده ابهر به قیدار، خوراک عکاس های هنریه؛ که عشق یک تک درخت رو توی بکگِراند سفید دارن.
21- اینکه لزوماً کسانی که زیاد سوال می کنن بیشتر از اونایی که حرف نمی زنن، نمی دونن.
22- اینکه برگشتنی؛ میدونِ اصلی رو به طرف بالا نری. بری سمت چپ تا بخوری به اتوبان (چون ممکنه 150 کیلومتر رو بری با خیال اینکه عازم تهرونی، اما دوباره سر از ابهر دربیاری!).

یک شهر و این همه فکربکر!
هادی حیدری



اصولا تا زمانی که کاری شروع نشود، به انجامش دل نمی بندم خصوصا وقتی که تو در ایران زندگی می کنی با تمام مختصات کشوری به نام ایران!
2 سال پیش قرار شد نمایشگاهی از آثارم در تبریز برپا شود که همه مراحلش به پیش رفت و کارها را هم روی سی-دی برایشان فرستادم و حتی کاریکاتورها پرینت شدند اما در آستانه نمایش، وزارت ارشاد جلوی برگزاری نمایشگاه را گرفت.
دی ماه امسال هم قرار شد نمایشگاه گروهی "هادیتونز" در شیراز برگزار شود که آن هم به لطف ارشاد آن جا منتفی شد.
وقتی خانم "قیداری" رییس فرهنگسرای اشراق شهر خدابنده زنجان برایم ایمیلی فرستاد و پیشنهاد برگزاری نمایشگاه کاریکاتور از آثار گروه "هادیتونز" در آن جا را داد تا روز سیزدهم بهمن امسال که با بچه ها به سمت خدابنده نرفته بودیم و از نزدیک کارها را قاب شده بر دیوار نمایشگاه ندیدم هنوز مطمئن نبودم که نمایشگاه برپا شده و جریان یافته است.
ولی جالب بود برایم! اولین نمایشگاه گروه هادیتونز درشهرستان کوچکی برپا شد که شاید اگر این اتفاق نمی افتاد، یکبار هم گذارم به آن شهر باصفا نمی افتاد.
وقتی فرهنگسرا را دیدم و در مرحله بعد کاریکاتورهای قاب شده نقش بسته بر دیوارهای آن را، باورم نمی شد که در یک شهر کوچک چون این جا نمایشگاهی با این کیفیت بتوان برگزار کرد بدون آن که سری آید و صدایی!
برایم از همه جالب تر آن بود که دختری از شهری کوچک در دانشگاه هنر تهران در رشته عکاسی قبول می شود و بعد ازاتمام  تحصیلاتش ، تمامی زرق و برق پایتخت و امکانات کاری آن جا را رها می کند و دوباره به شهر کوچکش بازمی گردد تا بتواند عده ای جوان را به هنر عاشق کند و به دنبال آن روان سازد.
و انصافا خانم قیداری چنین زنی بود.
از آن سو برایم جالب بود جوانان عاشقی را که با سوالاتشان تو را به هیجان می آوردند و چنان پیگیرپاسخ هایشان بودند که تو لحظه ای به خود می آمدی که یک شهر محروم و این همه استعداد درک نشده!
حقیقت آن بود که انگار فرهنگسرای اشراق، شهری متفاوت بود درون شهری دیگر. در خیابان های خدابنده که می رفتیم، چهره یک شهر محروم را می دیدی که نیاز به رسیدگی و آیادانی داشت اما در دل آن یک مکان فرهنگی را حیرت زده تماشا می کردی که فقط با عشق بنا شده بود و جویای حرکت های نو و تازه بود.
برای من جالب است که جوانان شهری کوچک از سرزمین بزرگ ایران به کاریکاتور فکر می کنند و آن را پی می گیرند و این همه سوال و اما و اگر در ذهن های روشنشان نقش بسته است.
محمد واعظی عزیز که از ابهر به ما رسید و راهنمایمان شد، نمونه ای دیگر بود از جوانی که برایش مهم نیست که در اطرافش چقدر امکان رشد و پیشرفت وجود دارد. او جستجوگر است و هرچیزی را به امکانی نو بدل می کند.
لازم است از خانم قیداری گرامی و محمد واعظی عزیز و تمام دوستان تازه یافته ام در شهرستان خدابنده زنجان که با مهر ما را پذیرا شدند و یک روز فراموش نشدنی در خاطره ما نقش زند، تشکر کنم.
به امید دیداری دوباره.





حسن نصیری: باسلام وتشکر فراوان چرا کاریکاتور من را درج نکرده اید
jennopari: قرار بود جن وپري هم اونجا باشن به عنوان بخشي از تشكر ولي ماشينشون ومهمتر وقتشون به هم ريخته بود . به هر حال انرژي شهر قيدار كمتر از تپه هاي داكوتا يا طور سينا نيست. با يك پيامبر وهزاران نابغه....
اعظم ولی قیداری: سلام از اینکه با این همه تاخیر می نویسم باید ببخشید.
این چند روز فرصت نشد که از گزارشتون تشکر کنم اما چند نکته:
1- این خانم قیداری همچینم که شما تعریف کردین آدم خوبی نیست!
2-بار اون نمایشگاه فقط به دوش من نبود و خیلی ها کمک کردن مخصوصا بچه هائی که زحمت پرینت کارا رو کشیدن و بعد کمک کردن تا قاب و پاسپارتو بشن و ...
3-اگه تو این شهر کوچیک می شه این کارا رو کرد برا اینه که خیلی ها به من کمک می کنن مخصوصا همکاران اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان.
4- به خاطر جریمه من جدا شرمنده شدم
5- به خاطر تابلوهای تو راهم باید ببخشید
6-امیدوارم بار آخرتون نباشه که می یایین اینورا
همیشه موفق باشید و ممنونم...

كارمن بن لادن: گزارش سفرتون خيلي بامزه بود.مرسي از اينكه خودتونو براي شهرستاني ها نمي گيرين
jamal rahmati: salam bacheha
kheili doost dashtam manam biam namayeshgahetoono bebinam ama kami ta ghesmati gereftar boodam.hadi joon be zoodi un aksaro be dastet miresoonam
Injaneb: Gozareshate tasviritoon daran kam kam mesle filme sinemaii mishan! ama kheili jalebe ke intori boode jadidi be safarha o bargozariie nemayeshgaha midin, makhsousan joziiati mesle kamione vaghegoun shode o marde nanforosh o tarahan dar hale esterahat dar hotel, vaghean rango bouye khoshi be gozaresh dadan.
Affarin doustan
داود جلودار: خسته نباشید . تبریک میگم امیدوارم از این نمایشگاه ها بازهم در شهرهای دیگر بزنید.مطلب هم خیلی جالب و قشنگ نوشته شده بود.
فواد خاک نژاد: هادی تونزی های عزیز ... امیدوارم خوش گذشته باشد ... بعد هم چرا روزنوشت نویس ها را جمع نمی کنید ببرید سفر ها ها ها ؟؟؟
محمد معینی: سلام ... بهتون لینک دادم ... خسته نباشید
سارا.ك.ب: خسته نباشيدبا اينكه مي دانم نيستيد....
عكس ها گو ياي همه چيز بود.اشكال شما پايتخت نشين ها اينه كه همه رو دست كم ميگيرين....فكر مي كنيد اگه تو تهران و شيراز و اصفهان و...چند تا از اين شهر هاي كله گنده نشد.ديگه نميشه..ولي نه ايران فقط تهران نيست!!!!به هر حال جالب بود.به اميد ديدار شما ازنزديك ....
yazdani: khaste nabashid. gozareshe kameli bood .makhsoosan aksa kheili daghigh boodan. dame zanjaniha garm.makhsoosan khanoome ghidari.az haminja beheshonn salam va khaste nabashid migam

نظرات شما پس از مشاهده توسط مدیر سایت منتشر خواهند شد.


نام:

ایمیل:

وب سایت:


متن پیام:








پیشتازان فضا/ کارتونی از کیوان زرگری 1388-11-17 A cartoon by Keyvan Zargari
پیشگیری از ریزش/ کارتونی از کیوان زرگری 1388-11-13 A cartoon by Keyvan Zargari
کتاب «کره تلخ» با تصویرسازی های کیوان زرگری، منتشر شد 1388-11-10 Bitter Butter published
یارانه ها خوشه ای می شوند/ کارتونی از کیوان زرگری 1388-11-08 A cartoon by Keyvan Zargari



خوشه بندی یارانه ها برچیده شد/ کارتونی از جمال رحمتی 1388-11-20 A cartoon by Jamal Rahmati
ریشه کنی/ کارتونی از حسین صافی 1388-11-20 A cartoon by Hossein Safi
آنتی خشونت/ کارتونی از هادی حیدری 1388-11-20 Anty violence/ a cartoon by Hadi Heidari
گوسفند متفکر!/ کارتونی از محسن ظریفیان 1388-11-18 A cartoon by Mohsen Zarifian
بازی با حلقه دار/ کارتونی از مرتضی خسروی 1388-11-18 A cartoon by Morteza Khosravi
آدم دودی/ کارتونی از علی درخشی 1388-11-18 A cartoon by Ali Derakhshi
آزادی بیان/ کارتونی از محمدعلی خلجی 1388-11-17 A cartoon by Mohammad Ali Khalaji
پیشتازان فضا/ کارتونی از کیوان زرگری 1388-11-17 A cartoon by Keyvan Zargari
خوشه بندی یارانه ها/ کارتونی از حسام فطرتی 1388-11-17 A cartoon by Hesam Fetrati
افزایش قیمت طلا و نفت در کارتونی از جمال رحمتی 1388-11-17 A cartoon by Jamal Rahmati