Pouria alami’s humor article
2006-06-04


مسخ 2/ طنزنوشتی از پوریا عالمی
1385-03-14


"هادیتونز":
کاری مشترک از: فرانتس کافکا، صادق هدایت و پوریا عالمی
 
یک روز صبح، همین که مانا نیستانی از خواب آشفته‌ای پرید، در رختخواب خود به حشره‌ی تمام‌عیار عجیبی مبدل شده بود. به پشت خوابیده و تنش مانند زره سخت شده بود. سرش را که بلند کرد، ملتفت شد که شکم قهوه‌ای گنبد مانندی دارد که رویش را رگه‌هایی به شکل کمان تقسیم‌بندی کرده است. لحاف که به زحمت بالای شکمش بند شده بود، نزدیک بود به کلی بیفتد و پاهای او که به طرز رقت‌آوری برای تنه‌اش نازک می‌نمود، جلوی چشمش پیچ و تاب می‌خورد.
مانا فکر کرد: «چه به سرم آمده؟» او سوسک شده بود و اصلا و ابدا به ذهنش خطور نکرد یک واژه‌ی فینگلیشی نیم‌سانت در یک و نیم‌سانت، در این دنیای عجیب و غریب می‌تواند تبدیل به افسون قدرمتندی شود که تمام کاهنان اگر خودشان را هم بشکافند و جر بدهند نمی‌توانند جادو و جمبلی برابر آن تهیه کنند. برای همین او که از سه روز پیش بی‌آنکه دلش بخواهد و یا حتا نظرش را جویا شده باشند تناسخی را که هزاران سال وقت لازم داشت در عرض سه روز و سه شب از سر گذرانده بود، نمی‌توانست باور کند که حتا اگر به نظر خودش فرقی نکرده باشد، محمدرضا باهنر، نایب رییس مجلس شورای اسلامی، رسما و تریبونا اعلام کرده است که او فرق کرده و بین آدم‌هایی که ترکی صحبت می‌کنند فرق گذاشته است.
خواسته بود تکانی بخورد اما نتوانسته بود. هر چه دست و پا می‌کرد که به پهلو بخوابد با حرکت خفیفی به پشت می‌افتاد. صد بار دیگر هم آزمایش کرد و زمانی دست از کار کشید که صدای خشک و سرد پنجره‌ی کوچک روی در سلول او را به خودش آورده بود. سربازی که لهجه‌ی غلیظی داشت چشم‌هایش را به او دوخته بود. نور کمی سلول را روشن می‌کرد. چشم‌های سرباز در سایه روشن بود و وقتی صدایش درآمد مانا فهمید هم‌ولایتی خودش است. سرباز گفت: یعنی تو به خودتم توهین می‌کنی؟
مانا بی‌آنکه بتواند تکانی بخورد یا سرش را برگرداند گفت: «بابا جان من که گفتم توهینی در کار نبوده...»
همین که صدای مانا درآمد، سرباز از جایش پرید عقب. انگار صدای رعب‌آوری را شنیده باشد. مانا خواست توضیح بدهد کاریکاتوری که کشیده، به عقلش هم قد نمی‌داده که ممکن است به کسی یا قومی بربخورد، که سرباز دیگر از آنجا دور شده بود و توضیح به گوشش نمی‌رسید. اما مانا هر چه سعی کرد بیشتر حرف بزند متوجه شد حرف زدنش کمی فرق کرده، طنین صدایش را می‌شناخت اما یک جور زق زق دردناکی صوتش را تشکیل می‌داد که از ته وجودش برمی‌آمد.
همین طور هم بود، از وقتی که چشم‌هایش را باز کرده بود و فهمیده بود در سلول انفرادی زندان اوین است و یک شب را آنجا گذرانده به یادش آمده بود که در این سه روز گذشته هر چه به هر کس گفته و توضیح داده، کسی متوجه منظورش نشده و حرف‌هایش را نشنیده است. تا این که در یک لحظه به صرافت این افتاد که در این سه روز او خواه ناخواه روند تکاملی را می‌پیموده که نتیجه‌اش به مذاق هر کسی خوش نمی‌آمده است. دیروز را به یاد می‌آورد که مثل هر شهروندی صورتش را اصلاح کرده، لباس پوشیده و از خانه رفته بیرون. از ماشین که پیاده می‌شد را به یاد می‌آورد. این که پله‌هایی را بالا رفته. راهرویی را تا انتها و پرسان پرسان پیموده و به مردی که در اتاق تاریکی نشسته بوده گفته: «من مانا نیستانی هستم. همو که سوسک کشیده.» و دیگر جز تاریکی و صدای درهای فلزی و پیراهن‌های راه‌راه چیز دیگری در خاطرش نمانده بود.
تا همین‌جا را از دیروز به یاد می‌آورد. حتا قبل از آن هم یادش آمد که قرار بود برگشتنی در راه خانه دو تا نان بربری برشته بگیرد. یادش می‌آمد که در دفتر روزنامه‌ی ایران یک سوتی داده. یک سوتی که هر روز بر زبان نصف مردم هی تکرار می‌شود. او هم همین سوتی را با زبان فینگلیش از زبان یک سوسک زبان‌بسته نوشته بود. شاید او و نصف تحریریه‌ی روزنامه‌ی ایران وقتی یکی یکی آن کار را دیده بودند خندیده بودند. اما کسی فکرش را هم نمی‌کرد که آن تکیه‌کلام ساده را دست‌هایی که در کار است و چند تا از نمایندگان مجلس و هیات ریسه هم آن را دیده‌اند و به آن اشاره کرده‌اند، با هدایت از خارج از کشور و به نیت برهم زدن وحدت ملی، به زبان و قلم مانا به شیوه‌ی جاسوسان انگلیسی وارد کرده باشد. کسی این را نمی‌دانست تا این که سخنگوی قوه‌ی قضاییه آن را اعلام کرد و همه دانستند که دست اجنبی در کار است.
از همان لحظه‌ای که پیش‌بینی وجود عامل یا محرکان خارجی، به صورت رسمی منتشر شد آن‌ها که مانا را می‌شناختند به خودشان گفتند: «آخرش این مانا که این‌قدر با عوامل وابسته، سر و سر داشت و هر روز ساعت ده صبح با دو تا از جاسوسانی که به زبان‌های بومی ایران مسلط بودند، دیدار می‌کرد کار خودش را کرد.»
همین طور هم بود. فقط خود مانا نیستانی که بیشتر از دو برابر عمرش را برای بر هم زدن نظم عمومی و تفرقه‌افکنی صرف کرده بود، از ماجرا خبر نداشت که قرار شد به او تفهیم اتهام شود و او هم از این سردرگمی خلاص شود.
وقتی به «روزخط»هایی که روی دیوار بود، به امضاها و یادگاری‌ها نگاه کرد بغضش گرفت. روزهای دوری را به یاد می‌آورد که کاریکاتوریست معروفی بود و کارهایش در روزنامه‌ها چاپ می‌شد. چهار تا خط عمودی و یک خط افقی که همه‌ی آن‌ها را قطع کرده باشد به زبان دیوارنویس‌های زندانیان فیلم‌های وسترن یعنی پنج روز. اما به زبان عجیب و غریب مانا می‌شد هاشور. خاطره‌های محو و مه‌گرفته‌ای ذهنش را برداشت. یادش آمد حجم را در کاریکاتورهایش با همین هاشورها نشان می‌داده است. و یک امضا هم پایشان می‌گذاشت به این معنا که من مانا نیستانی فرزند منوچهر نیستانی، شاعر پرآوازه‌ی این مرز و بوم، یک ایرانی‌ام.
در همان لحظاتی که سعی می‌کرد روزهای گذشته را به خاطر بیاورد، مردمی که نمی‌دانستند روزنامه‌ی جمعه‌ی یک سازمان دولتی در صفحه‌ی کودکانش با تیراژ دل‌خوشکنک، قصد داشته با یک دیالوگ بندانگشتی وحدت ملت را بر هم بزند و بین اقوام ایرانی تفرقه بیفکند، همه چیز را دانستند. چون در آن چند روزی که مانا داشت تبدیل به حشره‌ای غول‌آسا در ذهن مردم می‌شد، رویت را طرف هر مسوولی برمی‌گرداندی داشت درباره‌ی دست‌های پنهانی که با ترک‌ها پدرکشتگی دارد و از آستین مانا نیستانی بیرون افتاده است صحبت می‌کرد. با توجه به گفته‌های مسوولان، او یک جاسوس حرفه‌ای بود منتها روحش هم خبر نداشت.
قرار بازداشتی که برای مانا نیستانی و سردبیر روزنامه، مهرداد قاسمفر صادر شد کافی بود تا کل ایران را دلهره‌ی قومیت‌گرایی بردارد. برای همین در خیابان‌های تبریز بدون هیچ زحمتی که دشمنان و جاسوسان به خود بدهند یا حتا یک دلار خرج کنند و سرمایه‌ها را لااقل این‌طوری به کشور برگردانند، بانک‌ها و ماشین‌ها و اماکن دولتی آتش گرفت و میلیون‌ها تومان دود شد و به هوا رفت.
مانا تا آمد به خود بیاید و با تخت سرد و دیوارهای سرد سلول آشنا شود، روز دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم و هشتم و نهم و دهم و یازدهم و دوازدهم و حتا بیشتر از این‌حرف‌ها هم گذشت. روزنامه‌نگارهای ساده‌لوحی که بی‌آنکه بدانند نصف بیشترشان، جز یکی دو روزنامه که هیچ‌کدامشان، برای جاسوسی و انگلیس و آمریکا و اجنبی، کار می‌کنند و میلیون‌ها دلار را در چمدان‌هایی دربسته تحویل گرفته‌اند و صدایش را هم در نیاورده‌اند، فکر می‌کردند وقتی مدیرمسوول طبق قانون اساسی باید برود و جواب پس بدهد، پس طبق کدام بند و تبصره از قانون مطبوعات، سردبیر و نویسنده و طراح رفته‌اند و جواب پس می‌دهند.
آن نویسندگان و روزنامه‌نگاران آدم‌های ساده‌لوحی بودند چون فکر می‌کردند رکن چهارم دموکراسی که مطبوعات است می‌تواند روی هوا بند شود و رکن‌های دیگرش لق لق بزنند. آن‌ها نمی‌دانستند اما برای همه‌شان امکان داشت جای مانا نیستانی قرار بگیرند و یک‌شبه ره صد ساله را بروند و سوسک شوند.
عدل در همان ساعاتی که مانا با بند پاهایش مشکل داشت و هنوز به این هیبت تازه، خو پیدا نکرده بود، امضاهایی برای استیضاح وزیر ارشاد جمع شد.
آن‌هایی که سوسک نشده بودند و سوسک بودند و آن‌ها که سوسک نبودند و سوسک شده بودند، همه‌شان متفق‌القول گفتند: «پس این‌طور! حالا که به مدیرمسوول که مسوول است کم‌تر از گل نگفته‌اند، نگو می‌خواستند ببینند آب از کجا گل‌آلود است و یک راست رفته‌اند سر سرچشمه، یعنی وزارت ارشاد. آفرین. آفرین. صد آفرین.»
اما آن‌ها هم سوسک شدند چون هر چند مسخ اتفاق می‌افتاد و مانا در چشم خلق خدا تبدیل به موجود دهشتناکی شده بود که به آن‌ها توهین ناجور کرده است، اما نه مشکلات معیشتی مردم، نه معضل بیکاری، نه فقر، نه فحشا، نه مسایل مرتبط با کودکان خیابانی و بی‌سرپرست، نه قضیه‌ی وام‌های رویایی، نه پول نفت و سفره و این حرف‌ها، نه مسوولیت قانونی مدیرمسوول و نه باقی چیزها، نه تنها تغییر نکرده بود، که محکم و پابرجاتر از همیشه سرجایشان بود و قصد هم نداشت که تغییری کند، چون آقای صفار هرندی در حالی که زیر پایش محکم بود و روی صندلی‌اش در طبقه‌ی فوقانی وزارت ارشاد سفت نشسته بود آب پاکی را ریخت روی دست همه: «اول این‌که من مسوول روزنامه‌ی ایران نیستم. این را فعلا داشته باشید تا دو را هم بگویم.» بعد چند روز دیگر جمله‌اش را این‌طور تمام کرد و نکته دوم را اعلام کرد: «دو این‌که برای استیضاح من عزم جدی و دلیلی وجود ندارد. پس زیاد وقت من را برای چنین موضوع پیش پا افتاده‌ای نگیرید.»
او راست می‌گفت برای این‌که علاوه بر خساراتی که به اموال شخصی و دولتی رسیده بود، چندین نفر هم زخمی و کشته شده بودند و تمام مردمی که به نشانه‌ی اعتراض در خیابان‌ها ریخته بودند صراحتا اعلام می‌کردند کاریکاتور کذایی مانا نیستانی، قطره‌ی آبی بود که کاسه‌ی صبر آن‌ها را لبریز کرده است.
کاغذی که کنار دست مانا افتاده بود همان نامه‌ای بود که او قبل از این که برای مسخ شدن، خودش را به وزارت اطلاعات معرفی کند، برای عذرخواهی از آذری‌زبان‌ها نوشته بود. خیلی به ذهنش فشار آورد تا بفهمد قضیه از چه قرار است. یک‌باره یادش افتاد روز تولدش هشتم خرداد است. خندید. و به هاشورهای روی دیوار نگاه کرد تا گریه‌اش را دیوارهای سرد نبینند.
چرا کسی به ذهنش نرسید که معاون وزیر ارشاد، یک عمر مجله‌ای فقط و فقط درباره‌ی این عنصر نفوذی، یعنی کاریکاتور، به اسم کیهان کاریکاتور در می‌آورده است و شاید بتواند با گفت‌و گو جلوی بروز مشکلات و ناآرامی‌ها را بگیرد؟ به ذهن خیلی‌ها رسید اما به ذهن کسانی رسید که نیرومند نبودند و به ذهن تنها کسی که نرسید نیرومند بود. حسین نیرومند را همه‌ی بچه‌های کاریکاتوریست می‌شناختند اما این، او بود که همه را نمی‌شناخت.
 
یک جورایی ادامه دارد...





: سلام دوست خوبم
نوشته شما بسیار جالب بود و در تفهیم داستان مسخ بسیار مفید . اما دارای اشکال بزرگی بود و اون اینکه در داستان مسخ اون ادم خودش تبدیل به سوسک شد و اما مانا رو دارن تبدیل به سوسک می کنن و دوم اینکه اطرافیان اون ادم فقط بیننده بودن و دلشون می سوخت اما آیا انسانهای وارسته این جامعه هم ساکت می شینن و ترحم می کنن
می خوام به تمام آذریها پیامی بدم اما نمی دونم کدوم وبلاگ و یا چه جایی هست که بیشتر مورد توجه آذریها باشه لطفا راهنماییم کنید.

m.m: vaghean mamnoon az neveshteye zibayetan vali eykash rooye in neveshte name tanzneveshte gozashte nemishod chon vagheiyate talkh va por angi dar tamame kalamate an moj mizanad jedan chera aghaye niromand hich kari nemikonand ? jaye khaliye aghaye saberi fomani har lahze bishtar hes mishavad . omidvaram ke aghaye neyestani az in mogheyate kafkaye ke dar an gereftar shodeand nejat peyda konand. vali ensafan ba yekseri dast neveshte ya bayaniye sader kardan ya doa kardan ya be ghole ba'zi dostane hasas ba gerye!! kardan baraye ishan mishavad kari anjam dad? dar zemn dar pasokh be an dosty ke dalile amadane name sadeghe hedayat ra khaste bod bayad goft ke ishan motarjeme ketabe maskh bodeand . be yade aghaye neyestani ke hamishe khodeshan ra mosool midanestand ke pasokhe har soal va naghdi ra baraye karhayeshan bedahand
ب موحد: فهمیدن داستان مشکلی مثل مسخ بعد از خواندن نوشته ی تو آسانتر می شود.
reyhaneh: kheili ghashang boddddddddd mesle hamishe aly bod mamnonnnnnnnnnnnnnnnnn
برای انگار نه انگار!: اول بگم که صادق هدایتش یه کم زیاد بود.بعد هم کاش آقای "کا "رو هم به اکیپتون اضافه میکردین.آخه تجربه نشون داده 4 نفری بیشتر کارا پیش میره...

...سلام.خسته نباشید.از شوخی گذشته.خوب بود.جمع وقایع تا الان,خلاصه!!!!! و مفید.از شما چه پنهون بعضی یکی دو جاشو نفهمیدم.اما امیدوارم اونایی که باید بفهمن ,بفهمن!خوبه که دارین در جهت تنویر افکار عمومی اینطور قلم فرسایی میکنین.امیدوارم با آزادی زودتر مانا مزدتون رو بگیرید.
ما منتظرین ببینیم چه جوری؟!

نظرات شما پس از مشاهده توسط مدیر سایت منتشر خواهند شد.


نام:

ایمیل:

وب سایت:


متن پیام:








گوسفند متفکر!/ کارتونی از محسن ظریفیان 1388-11-18 A cartoon by Mohsen Zarifian
بازی با حلقه دار/ کارتونی از مرتضی خسروی 1388-11-18 A cartoon by Morteza Khosravi
آزادی بیان/ کارتونی از محمدعلی خلجی 1388-11-17 A cartoon by Mohammad Ali Khalaji
خوشه بندی یارانه ها/ کارتونی از حسام فطرتی 1388-11-17 A cartoon by Hesam Fetrati



خوشه بندی یارانه ها برچیده شد/ کارتونی از جمال رحمتی 1388-11-20 A cartoon by Jamal Rahmati
ریشه کنی/ کارتونی از حسین صافی 1388-11-20 A cartoon by Hossein Safi
آنتی خشونت/ کارتونی از هادی حیدری 1388-11-20 Anty violence/ a cartoon by Hadi Heidari
گوسفند متفکر!/ کارتونی از محسن ظریفیان 1388-11-18 A cartoon by Mohsen Zarifian
بازی با حلقه دار/ کارتونی از مرتضی خسروی 1388-11-18 A cartoon by Morteza Khosravi
آدم دودی/ کارتونی از علی درخشی 1388-11-18 A cartoon by Ali Derakhshi
آزادی بیان/ کارتونی از محمدعلی خلجی 1388-11-17 A cartoon by Mohammad Ali Khalaji
پیشتازان فضا/ کارتونی از کیوان زرگری 1388-11-17 A cartoon by Keyvan Zargari
خوشه بندی یارانه ها/ کارتونی از حسام فطرتی 1388-11-17 A cartoon by Hesam Fetrati
افزایش قیمت طلا و نفت در کارتونی از جمال رحمتی 1388-11-17 A cartoon by Jamal Rahmati